روز بیست و سوم ماه مبارک رمضان

قُلْ یَا عِبَادِ الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّکُمْ
لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هَذِهِ الدُّنْیَا حَسَنَةٌ
وَأَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةٌ إِنَّمَا یُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُم بِغَیْرِ حِسَابٍ
سوره زمر آیه ١٠
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
موهات را ببند دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن
اما به آیه های بدش اعتنا نکن....
برگزیده از وبلاگ : آشیانه ای برای عشق
http://www.rooderavan.persianblog.ir
نوشته شده توسط امیر محمد در جمعه بیستم شهریور 1388 ساعت 2:56 موضوع | لینک ثابت
گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم
وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم
داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو
هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم
مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت تو ام
تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم
یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند
انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم
وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها
تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم
تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من
پُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم
در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم
سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم
زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی
ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم
حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن
ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم
به نقل از وبلاگ :
نوشته شده توسط امیر محمد در جمعه بیستم شهریور 1388 ساعت 2:55 موضوع | لینک ثابت
مدال نگرفتی ؟ ناراحت شدی؟ سوار توپولوف میشدی؟
'عضو تیم ملی قایقرانی ایران به آلمان پناهنده شد'
به ورزشکاران زن ایران اجازه فعالیت در رشته دراگون بوت داده شده است
یک عضو تیم ملی قایقرانی ایران در جریان یک مسابقه بین المللی در خارج از کشور پناهنده شده است.
به گزارش منابع خبری ایران، مینا علیزاده، عضو تیم ملی قایقرانی مردان و زنان ایران که برای شرکت در ششمین دوره مسابقات قهرمانی جهانی در رشته دراگون بوت (قایق اژدها) به جمهوری چک مسافرت کرده بود پس از خاتمه رقابت ها، به جای بازگشت به ایران، به کشور آلمان پناهنده شده است.
براساس این گزارش ها، سایر اعضای تیم ملی دراگون بوت ایران روز سه شنبه بدون همراهی خانم علیزاده به تهران بازگشتند و با اعتراض همسر این ورزشکار ایرانی مواجه شدند.
به نقل از سر مربی تیم ملی دراگون بوت مردان و زنان جمهوری اسلامی گزارش شده است که مینا علیزاده که همراه بیست و سه بازیکن تیم ملی قایقرانی بانوان به جمهوری چک عزیمت کرده بود قبل از بازگشت به ایران هتل محل اقامت این تیم را بدون اطلاع سایرین ترک کرد.
وی افزوده است که برای یافتن این بازیکن تیم ملی، اقداماتی از طریق استمداد از پلیس جمهوری چک و تماس با خانواده وی در تهران صورت گرفت اما مشخص شد که خانم علیزاده به آلمان سفر کرده است.
به گفته سر مربی تیم ملی ایران، برادر مینا علیزاده مقیم آلمان است و فرار این ورزشکار با هماهنگی قبلی صورت گرفته است.
در گزارش های خبری آمده بود که همسر خانم علیزاده که برای استقبال از او به فرودگاه رفته بود، نسبت به غیبت همسرش واکنشی خشم آلوده نشان داده است اما سر مربی تیم ایران این واکنش را ساختگی توصیف کرده است.
در پاسخ به این سئوال که چه اقداماتی در مقابل پناهندگی مینا علیزاده صورت خواهد گرفت، سر مربی تیم ملی جمهوری اسلامی گفته است که سندی که این بازیکن تیم دراگون بوت برای خروج از کشور گرو گذاشته توقیف و مصادره خواهد شد و وی برای همیشه از عضویت در تیم ملی محروم می شود.
ظاهرا مقامات ورزشی جمهوری اسلامی به منظور جلوگیری از پناهندگی اعضای تیم های اعزامی به خارج، از آنان می خواهند سندی را نزد آنان گرو بگذارند تا در صورت خودداری از بازگشت به کشور، ملک مربوطه مصادره شود.
همزمان، خبرگزاری دولتی ایران - ایرنا - به نقل از غلامرضا امینی، نایب رئیس فدراسیون قایقرانی، پناهندگی مینا علیزاده را تایید کرده و گفته است مشورت هایی برای بازگرداندن این ورزشکار به ایران در جریان است.
آقای امینی گفته است که همسر خانم علیزاده هم عازم آلمان شده و افزوده که "تمامی این کارها براساس یک برنامه ریزی حساب شده صورت گرفته و ظاهرا فدراسیون قایقرانی برخلاف عرف، تعهدی از آنان برای بازگشت به کشور دریافت نکرده است."
این مقام فدراسیون قایقرانی ایران در عین حال خبر پناهندگی یک عضو دیگر تیم ملی قایقرانی مردان در پراگ به نام "حق شمار" را تکذیب کرده و گفته است که این ورزشکار در پراگ گم شده بود که بعدا توسط پلیس به سفارت جمهوری اسلامی تحویل شد.
نوشته شده توسط امیر محمد در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 19:8 موضوع | لینک ثابت
سی سال از انقلاب مردم ما گذشت ما دستاوردهای زیادی داشتیم چه علمی . اقتصادی و.... هرچند دوستانی جدید بدست آوردیم و دوستانی را از دست دادیم ؟ ولی در این ایام همه از رشد در تمامی جنبه ها گفتند ولی ولی کسی ... از سرباز گمنام که تا دیروز پشت میز و نیمکت بوده شاید هیچکاری در منزل انجام نمی داده الان دارد در غربت از امنیت ما دفاع میکند تا امنیت نباشد رشد علمی .... تا امنیت نباشد نه کارخانه و نه کارگر میتونه فعالیت در بخشهای صنعت و کشاورزی انجام بده از همه تشکر شد ولی کسی نگفت ای سرباز با نام ای سرباز گمنام دستت درد نکنه ولی مردم ما از این سربازان که با گمنامی در اقصی نقاط کشور از کیان ما دفاع میکنند تشکر میکنند ای سرباز گمنام فقط از خدا میخوام که رستاخیز محشور با قمر بنی هاشم باشی اگه امنیت نباشه من نیستم .. نه ما نیستیم فقط در همسایگان نگاه ..... خدا را شکر اگه معاش ما به سختی میگذره ولی سرباز گمنام از حیثیت ایرانی دفاع میکند
نوشته شده توسط امیر محمد در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 ساعت 0:41 موضوع | لینک ثابت
محرم امسال بیشتر مارا فرا می خواند چون فرزندان ابوذر غفاری نیاز به کمک معنوی ما دارند
هرشب برای رهایی فرزندان غزه دعا کنیم
نوشته شده توسط امیر محمد در چهارشنبه یازدهم دی 1387 ساعت 0:10 موضوع | لینک ثابت
الان یک خبری که منتظرش بودیم قلب جهان اسلام را لرزاند
بیش از 165 نفر شهید و 200 نفر مجروح بر اثر حمله دشمن به نوار غزه...... غزه. بعد از دوسال محاصره
که خصوصا کشورهای عرب خاورمیانه حامی دشمن اشغالگر بودند امروز همان اعراب سکوت کردند
تا کنون شبکه های
العربیه – سعودی 1 – دبی حتی تصاویری از این حادثه نشان نداده فقط سکوت ....
شاید روزی افکار عمومی جهان اسلام این حامیان دشمن را رسوا کند
شبکه العربیه که به عنوان یار امریکا کشته شدند چند صهیونیست را در حمله حماس به شمال فلسطین اشغالی را با آب وتاب بیان میکرد اکنون خاموش شده است
العربیه خودش را نشان داد که دوست دشمن ماست
نوشته شده توسط امیر محمد در شنبه هفتم دی 1387 ساعت 17:54 موضوع | لینک ثابت
سلام علیکم
اگرچه با تاخیر و تسامح و فراز و نشیبهای زیاد ولی بالاخره فتنه ای از سطح مدیریت کشور(کنار گذاشتن آقای کردان) کنده شد.حتما تلاش مخفی سربازان گمنام و انسانهای متدین مورد رضایت حق تعالیست.بحسب وظیفه از همه متشکرم.
انشاالله که امر بمعروف و نهی از منکر با شدت و قاطعیت در تمام شئون کشور بخصوص مدیران کشور جاری شود و با حیثیت نظام اسلامی بازی نشود
خدا نکند که دیگه مدرک جعلی .......
ولی دشمن خیلی شاد بود که با تلاش یاران رهبری شادی انها دوام نیاورد
نوشته شده توسط امیر محمد در یکشنبه یکم دی 1387 ساعت 17:44 موضوع | لینک ثابت
خبرگزاری دانشجویان ایران -ایسنا- در اقدامی عجیب، اقدام به حذف عکسهای سخنرانی سید محمد خاتمی در دانشگاه تهران کرد.
به گزارش خبرنگار پایگاه خبری یاری، در گزارش کامل ایسنا از سخنرانی سید محمد خاتمی در دانشگاه تهران که با حضور هزاران دانشجوی حامی او، امکان هرگونه مانور خبری گسترده علیه خاتمی را از مخالفان اصلاحات سلب کرد، در حالی که در ساعت اول انتشار، 7 عکس از خاتمی و جمعیت انبوهی که به استقبال او آمده بودند نیز ضمیمه شده بود، به صورت ناگهانی تنها دو عکس از خاتمی آن هم بدون نشان دادن جمعیت در خبر ماند.
بر اساس گزارش های رسیده، به دلیل دو روز تعطیلی پیش رو و تعطیلی خبرگزاری ها و اینکه این خبر در صفحه اصلی ایسنا نیز کار شده بود، دستور داده شد که عکس های استقبال از سید محمد خاتمی حذف شود تا بیش از این خبرگزاری ایسنا که خط مشی مستقلی در دوران اصلاحات داشت، به تبلیغ خاتمی نپردازد!
گفتنی است، در ماههای اخیر خبرهای اصلاح طلبان در این خبرگزاری به شدت سانسور می شود و حامیان دولت نهم فشار فراوانی را همواره برای عدول ایسنا از خط مشی مستقل خود به این خبرگزاری وارد کرده اند که در چند ماهه اخیر به توفیقاتی نیز دست یافته اند
نوشته شده توسط امیر محمد در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 ساعت 1:24 موضوع | لینک ثابت
واقعا این دو خبر که زمان انها یک زماه ویک مکان است چه را ثابت میکند ؟
ایا جناحی عمل کردن است ؟؟؟
|
معاون وزير علوم:احساس بي نيازي از پژوهش چالش ماست | |
|
ساعت خبر: 18:56 - تاريخ خبر: 24/09/1387 | |
|
تهران / واحد مرکزي خبر/ مکتوب 1387/09/24 |
حال از زبان شخص دیگر
|
نوشته شده توسط امیر محمد در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 ساعت 20:26 موضوع | لینک ثابت
وای اگه شود چه شود ؟ با معذرت از دوست عزیزم که مرا نهی کرده بود از سیاست بازی ولی جون رضا مجبورم این خبر داغ را یواشکی بگم و بزنم بروم بم .....
جدی شما چقدر احتمال می دهید ؟ پدر اسراییل در آمد این هفته دوتا علی اکبر میاد به میدان ........ که یکی سالها برقلوب ما حاکم ؟؟؟/ بود و نوری هم اگه ریس جمهور بشه نور الی نور میشه ...... دیگه ما همون دوتا کنیا . مالی . وجزایر گینه بیسایو هم را از دست میدهیم ..... اینکه اسراییل را می خواست محو کند ... حتما جناب نوری قصد دارد امریکا و .و.و.و را .................... خدایا خودمان به تو می سپاریم ما که از اینها زحم داریم .... دیگه باید دور دور اینها باشد ....اصلاحات خاتمی ... مرعشی ... رفت گفتند دکتر اسحاق جهانگیری کاندید ریاست جمهوری .... چقدر دلمان را صابون زده بودیم .....
حال اصل خبر
ستاد نماز جمعه تهران اعلام كرد: حجتالاسلام و المسلمين علي اكبر ناطق نوري رييس دفتر بازرسي مقام معظم رهبري و عضو مجمع تشخيص مصلحت نظام سخنران راهپيمايي روز قدس خواهد بود و آيتالله هاشمي رفسنجاني رييس مجلس خبرگان رهبري و امام جمعه موقت تهران نیز نماز جمعه اين هفته را اقامه ميكند.
گفتني است، طبق سنت هر ساله سخنرانی در مراسم روز قدس بر عهده رئیسجمهور است و سال گذشته نیز سخنرانی تند و تیز آقای احمدینژاد موجی از بازتابهای جهانی را در پی داشت، با این حال امسال به دلیل حضور احمدینژاد در نيويورك فرد دیگری برای سخنرانی در مراسم روز قدس مورد دعوت قرار گرفته است.
بنا بر اعلام ستاد نماز جمعه تهران، در اين مراسم كه از ساعت ۱۰و ۳۰ دقيقه با تلاوت آياتي از كلام الله مجيد در دانشگاه تهران آغاز ميشود، ابواسامه المعطي نماينده جنبش حماس در ايران پيش از نماز جمعه، پيام اسماعيل هنيه نخست وزير مردمي فلسطين را قرائت ميكند. محمود المشهداني رييس مجلس ملي عراق و رييس پارلماني كشورهاي عرب نيز ديگر سخنران پيش از خطبههاي نماز جمعه اين هفته تهران است
نوشته شده توسط امیر محمد در پنجشنبه چهارم مهر 1387 ساعت 7:39 موضوع | لینک ثابت
هفته دفاع مقدس شیران بیشه ایران زمین خجسته باد
دیدم دستم خالی است این نامه که در رسانه های عرب غوغا کرده را برایتان گذاشتم تا ببینید ؟ که چه بودیم ؟ چه شدیم ؟ البته گله نداریم وظیفه بوده
دفاع از آرمانهایی که داشتیم بوده حالا چه کسانی سود بردند ؟ بماند ....
واقعا ... دفاع ما مقدس بود ...
متن داستان «نامه اي به خانواده سعد » البته کپی کن سر وقت بخون ... نظر یادت نرود..
چندي پيش سایت معتبرو مشهور جهان عرب؛ ايلاف داستان« نامه ای به خانواده سعد» از مجموعه « داستان های شهر جنگی» حبيب احمدزاده را به عربی منتشر کرد.در پي انتشار اين داستان نظرات متعددي از سوي مخاطبان عرب زبان ارائه شد.در زير متن كامل داستان به همراه نظارت مخاطبان به صورت كامل آورده شده است:
از اولين يابنده و يا يابندگان اين نامه درخواست انساندوستانه ميشود كه به هر صورت ممكن اين اوراق را به دست خانوادة «سعد عبدالجبار» جمعي تيپ 23 نيروهاي مخصوص گارد رياست جمهوري عراق، از يگانهاي تحت كنترل سپاه سوم بصره برساند.
خدمت خانوادة محترم سرباز وظيفه سعد
سلام عليكم
نميدانم نوشتن و ارسال اين نامه در اين شرايط كار صحيح و
به جايي بوده يا خير، ولي به هر شكل به نظرم لازم آمد كه اين نامه را نوشته و به پسرتان بسپارم، تا بدين صورت عجيب به دست شما برسد. موضوع نامه، نحوة آشنايي اسرارآميز من با پسر شماست. آشنايي رازآميزي كه پس از يازده سال، ميبايست به نحوي براي شما بازگو ميشد و در اين ميان، اجبار شديدي مرا وا ميدارد تا براي رفع هرگونه شك و ترديد شما براي دست داشتنم در اين واقعة غمانگيز، دقيقاً جزئيات ماجراي آشنايي و واقعيتهاي پيرامون آن را برايتان بنويسم.
هماكنون پسرتان سعد در كنار من است و شايد، انتظار پايان اين نامه را دارد تا خود حامل اين حقايق برايتان باشد.
اين لحظات، آخرين ثانيههاي ديدار ما دو تن است و يقيناً آخرين وداع! ميدانم، بهتر است سخن را كوتاه كرده، به اصل موضوع بپردازم.
ماجرا حدوداً از يازده سال پيش آغاز شد. دقيقاً در صبحگاه ششم مهرماه سال 1360 هجري شمسي بود كه در آن روز براي اولين بار پسر شما را ديدم. در صبح آن روز آشنايي، من از لبة رودخانة كارون به عقبة جبهه باز ميگشتم. شب قبل، عمليات بزرگي در اين منطقه صورت گرفته بود. دليل عمليات، شكست محاصرة شهر ما بود. تا صبح جنگيده تا به حاشية رودخانه رسيديم. پس از يك سال محاصرة شهر، اين اولين بار بود كه نيروهاي ما توانسته بودند اين منطقه را باز پس گيرند. من نيز از شوق اين عمليات سرنوشتساز و براي ثبت خاطرة شركت خودم دوربين عكاسي ارزانقيمتي را به همراه آورده بودم، ولي شدت درگيريها هرگز اجازة عكس گرفتن را به من نداده بود.
همه چيز تا اين لحظه به صورتي گذشت كه در هر عملياتي ممكن است رخ دهد، تا گرگ و ميش صبح كه نيروهاي خسته را با نيروهاي تازهنفس تعويض ميكردند، همه از معبر شب قبل براي برگشتن استفاده كردند ولي من تازه هواي گردش در مناطق آزادشده به سرم زده بود، ميخواستم ببينم چه بلايي بر سر اين مناطق آمد. ميدان مين را دور زده، به جاده شنريزي شدهاي برخورد كردم كه ارتش عراق براي اتصال به جادة آسفالته ساخته بود. از روي جادة شني به پيش ميرفتم، تا به تقاطع دو جاده رسيدم. اكنون جادهاي در پيش روي من قرار داشت كه مدت يك سال، لحظه به لحظه آرزو ميكردم تا بتوانم از روي آن به مرخصي بروم.
جاده هنوز از مين و تله انفجاري و سيم خاردار پاكسازي نشده بود، ولي ديگر براي من جادة آزادشدهاي به شمار ميرفت.
وقتي به روي جاده قدم گذاشتم، دقيقاً به ياد دارم كه خورشيد در حال بالا آمدن بود. چند جيغ بلند زدم و بعد بدون توجه به اطرافم، خوشحال و اسلحه به دست بالا و پايين پريدم. بسيار خوشحال بودم. آن موقع من شانزده ساله بودم، در حدود دو سال كوچكتر از سن آن زمان پسر شما.
اينجا بود كه واقعة اصلي شروع شد. نميدانم چه شد! ولي لحظهاي به طور اتفاقي به عقب برگشتم، ناگهان به شدت جا خوردم و در اثر عكس العمل دفاعي، با سرعت روي زمين خيز رفتم. بايد اعتراف كنم كه به شدت ترسيده بودم؛ در تمام مدت حضور من بر روي جادة آسفالت، سربازي عراقي به حالت نشسته، از پشت به من نگاه ميكرد و من اصلاً متوجه او نبودم.
با سرعت باورنكردني خود را به پشت شانة جاده پرت و اسلحة خود را از حالت ضامن خارج نمودم. همهاش در اين فكر بودم كه او چرا از پشت سر مرا مورد هدف قرار نداده است؟ و همين فكر زمينهساز اين تسليخاطر شد كه حتماً او در منطقه باز پس گيري يكه و تنها مانده و حال ميخواهد خود را تسليم كند.
مجموعة اين افكار به من قوت قلب داد تا خود را به پشت سرش برسانم. لحظهاي مكث كرده، با حالت جنگي از پشت خاكريز به آن سمت دويدم و خواستم به زبان فارسي «دستها بالا» بگويم. البته اكنون كه شما نامه را ميخوانيد ديگر همه چيز برايتان تا حدودي آشكار شده است.
بله من با جسد پسرتان روبهرو شدم كه به حالت دو زانو، بر زمين نشانده شده بود و گردن و هر دو مچ دستش را از پشت با سيمهاي تلفن صحرايي، به تابلوي تقاطع جاده بسته بودند و خون، به صورت جويباري كوچك، از زير پاهايش جاري شده بود.
در اين لحظه بود كه اسلحه در دستم وا رفت؛ جلوتر كه رفتم، متوجه شدم كه عمل بستن او را به نحوي انجام داده و يا دادهاند كه در مچها و گردنش اثر زخم به شدت جلب نظر ميكرد. از بهت حادثه كه بيرون آمدم تازه سر و صداي انفجار گلولههاي توپ و خمپاره را شنيدم كه هر لحظه خود را به اين سمت منطقة خودي ميكشاند.
نگاهي به صورت معصومش كردم؛ چشمانش كاملاً باز بود و خيره. نميدانم چه شد كه دلم خواست عكسي از چهرة پسرتان بگيرم و گرفتم. شايد تنها به علت آنكه از دوربينم نيز استفادهاي كرده باشم. وقتي دوربين را در كولهپشتي گذاشتم، صداي انفجارها با وضوح شديدتري شنيده ميشد و همين طور صداي پارس سگهاي ولگردي كه قبل از عمليات هر شب صفير زوزة آنان از پشت خطوط بعثيها به گوش ميرسيد. ميدانستم كه با وجود اين سگهاي ولگرد گرسنه، در شب، چه به روز جسد پسر شما خواهد آمد.
نگاهي به چشمان باز پسر شما كردم و به خاطر فرار از نهيب وجدان، به او گفتم: «ميدانم، ولي به خدا اگر يك بيل داشتم، حتماً خاكت ميكردم.» درست مثل هر كس ديگري كه با آوردن عذر بزرگي نخواهد كاري را انجام دهد.
و بعد به راه افتادم تا از انفجارها، كه هر لحظه بيشتر و بيشتر ميشدند، فاصله بگيرم. چه بگويم، صد متر نرفته، در كنار سنگري نيمساخته بيل بزرگي را تا دسته در سر يك خاكريز فرورفته ديدم! لحظهاي ايستادم و سخت مردد شدم ولي چارهاي نبود، قسم برگشتناپذيري خورده بودم. با كلي ناراحتي بيل را برداشته و به سمت پسرتان برگشتم. بيل را به او نشان داده، گفتم: «اين هم بيل.»
و شروع كردم جلوي پاي پسرتان را كندم. آن قدر نزديك كه پس از مدتي، جويبار خون راه خود را به درون گور پيدا كرد. در اثناء كندن و در هر حركت بيل نگاهي به پسرتان ميكردم و نگاهي ديگر به جويبار خون تا مبادا با كف پوتينهاي من تماس پيدا كرده و آن را خونين كند و در همين حال با خود و پسر شما صحبت ميكردم كه براي جلوگيري از طولاني شدن نامه نميتوانم مضمون صحبتهايم را براي شما بازنويسي كنم، چون حتماً موضوع در خور توجه شما نخواهد بود.
خلاصه، نزديك به انتهاي كار بود و من در فكر آنكه آيا در اولين گوري كه در عمر كوتاهم شروع به ساختن كردهام، قبله درست و دقيق رعايت شده و يا خير؟ كه ناگهان با صداي انفجار عظيمي خود را خوابيده درون گور ديدم و پسر شما سعد را نيز روي خود. اعتراف ميكنم آن قدر ترسيدم كه به هيچ صورت قابل وصف نيست. در منطقهاي خالي از نفرات خودي، درون گور، با جسدي صورت به صورت. با كلي زحمت پسرتان را كنار زدم و از گور بيرون آمدم. در اينجا متوجه شدم كه انفجار گلوله توپي در حدود پشت سر پسر شما، باعث به وجود آمدن چنين قضيهاي شده. وقتي دقت كردم شيارهاي خوني جديد بر روي اوركت پسر شما، به من فهماند كه چند تركش جديد به او اصابت كرده و او دقيقاً حائلي شده بين انفجار و من و يا بهتر بگويم مرگ و من.
از اينجا علاقة من به پسر شما چند برابر گشت. به سرعت كار كندن قبر را تمام كردم و خواستم سعد را در گورش بگذارم كه حساب كردم بهتر است براي جلوگيري از تماس صورتش با خاك، اوركت نظامياش را در آورده و سرش را با آن بپوشانم. در حين انجام اين كار، متوجه چهار پوكة خالي فشنگ در ميان دندانهايش شدم، ولي ديگر درنگ جايز نبود. اوركت را به دور صورتش بسته و از درون آن كارت شناسايي و نامهاي را پيدا كردم. هيچ گونه محتويات ديگري در جيبش نبود. دستهايش را نيز باز كردم و شروع كردم به خاك ريختن. در لحظة ريختن خاك احساس ميكردم كه اين انسان غريبه، به دور از خانواده در گوري خواهد خفت كه هرگز كسي بر روي آن فاتحه نخواهد خواند، ولي از من نيز كاري جز خاك ريختن براي او ساخته نبود.
به هر تقدير، همان تابلوي شكسته را بر گورش كوفته و به سرعت پا به فرار گذاشتم. بعدها در اولين مرخصي پشت جبهه، عكس او را ظاهر كرده و در آلبوم عكسهايم گذاشتم و گاهگاه در موقع تورّق آلبوم، از او با نام مردهاي كه جان مرا نجات داد و من جسد او را، ياد ميكردم و با آنكه نام سعد را از روي كارت شناسايياش خوانده بودم ولي باز هم از او تنها به عنوان يك سرباز عراقي اسم ميبردم.
ساليان دراز از آن ماجرا گذشت و كل ماجرا، كمكم، به صورت خاطرهاي تنها در ذهنم باقي مانده بود كه بر اثر تصادف كوچكي، با برادراني آشنا شدم كه كارشان تبادل اجساد كشتهشدگان نظامي عراق در جنگ با اجساد شهداي خودي است. هر جسد با يك جسد طرف مقابل در مرز معاوضه ميگشت. موضوع سعد را براي آنان بازگو كردم و قرارمان براي امروز شد تا محل دفن را به آنان نشان دهم.
وقتي به سرْوقت محل آمديم، از قبل ميدانستم كه نبايد اميدي به وجود تابلو بر گور داشته باشم ولي تقاطع دو جاده ميتوانست كمككار باشد. پس از دو بار كاوش پسر شما را از زير خاك بيرون كشيديم؛ احتمالاً به همين وضعيتي كه شما در موقع رسيدن اين نامه مشاهده خواهيد كرد. ولي اصليترين نكتهاي كه باعث شد اين نامه را بنويسم، در واقع هيچ كدام از اين موضوعات نبود، بلكه كشف سرّي بود كه در موقع از گور در آوردن پسر شما بدان برخورد كرديم.
وقتي برادران باقيماندة اوركت دور سر سعد را باز كردند، نگاهي معنيدار به هم نموده و گفتند: «يك فراري ديگر!»
از آنان پرسيدم: «قضيه چيست؟»
آنان از تجارب پيدا كردن اجساد مثال آوردند و اينكه از چهار پوكهاي كه در حين باز كردن اوركت دور سر، در ميان دندانهاي كليدشدة جمجمة سعد پيدا شده ميتوان فهميد كه او به دليل فراري بودن اعدام شده است و اين چهار پوكة فشنگهاي شليكشده در مراسم اعدام را پس از اجرا، در دهانش گذاشتهاند تا نيروهاي ديگر عبرت بگيرند. وقتي شكل نشستن سعد را براي آنان تعريف نمودم، گفتند كه حتماً قبل از اعدام دو زانويش را نيز مورد اصابت گلوله قرار دادهاند. نگاهي به استخوانهاي شكسته زانوي سعد، حقيقتي را كه يازده سال، لباس و گوشت پسرتان از من پنهان كرده بود، بر من آشكار كرد.
ميدانم اين حقايق بسيار خشن و ناراحتكننده است، به خصوص كه در مورد فرزندتان ميباشد. ولي حال و وضعيت روحي من نيز كم از شما نيست. در اين مدت يازده سال، من بارها و بارها از روي جادة آسفالته، به راحتي به خارج از شهر مسافرت كردهام و هر بار در گذر از اين تقاطع حتي روح پسرتان را از فاتحه دريغ كردهام كه خداوند خود بر من ببخشد.
براي نوشتن اين نامه، چون از قبل به هيچ صورت آمادگي نداشتهام، از پشت برگههاي ثبت مشخصات اجساد استفاده كردهام. اگر چنين آمادگي از قبل داشتم، حتماً نامه و عكسي را كه از آخرين لحظات جسم پسرتان گرفتهام، ضميمة اين اوراق ميكردم. شايد هم حرف يكي از برادران درست باشد كه بهتر است حقيقت را در همين جا خاك كرده، باعث دردسر و ناراحتي بيشتر شما نشوم،
چه بسا كه افتادن اين نامه به دست غير، سبب شود كه حتي جسد سعد نيز به شما تحويل داده نشود. ولي همان گونه كه متوجه شدهايد من از اين راه غير معمول براي رساندن نامه استفاده كردهام تا درصد خطر هر چه كمتر گردد.
آدرسم را ذيل نامه مينويسم، تا به هر طريقي كه صلاح بدانيد، با من تماس حاصل كنيد تا عكس و نامة آخر سعد را براي شما بفرستم. نميدانم در مورد آنكه نامه را در قلم شكستة پاي پسرتان قرار ميدهم، چگونه فكر ميكنيد؟ نامهاي كه شايد با اين روش اختفاء صاحبان اصلياش متوجه آن نشوند و نامه و سعد با هم مدفون و حقيقت هرگز به شما خانوادة محترم نرسد.
باز هم با خود درگيرم كه چرا اين نامه را مينويسم؟ ولي تنها در اين جملات آخر است كه بهتر ميتوانم بازگو كنم كه اگر ده سال پيش چنين موضوعي برايم رخ ميداد، شايد هرگز اقدام به نوشتن نامه نميكردم، ولي اكنون من خود داراي فرزندي هستم و ميتوانم احساس كنم كه حق مسلم هر خانوادهاي است كه آخرين دقايق حيات فرزندش را بداند.
آخرين لحظات وداع من با فرزندتان سعد فرا رسيده، ميدانم فردا و فرداها، هر بار كه از روي اين جادة آسفالته به بيرون از شهر سفر كنم، در گذر از اين تقاطع، به قبر خالي سعد خيره شده و غم سنگيني دلم را دوباره آزار خواهد داد، غم آشنايي يازده ساله با غريبهاي كه تنها چند ساعت به وداع مانده او را شناختم.
ديگر صداي برادران از طول دادن نامه درآمده. در آخر، شما و سعد را به همان خدايي ميسپارم كه آن روز باعث شد من از راه ديگري بروم، سعد را ببينم، سپس بيل را پيدا كنم و اكنون كاشف سرّ يازده ساله شوم، به هر حال شايد همان خدا نيز، اين نامه را به شما برساند.
اين داستان توسط « موسی بيدج» به عربی ترجمه شده و توسط « محمد الامين » مترجم عراقی مقيم هلند در اختيار سايت ايلاف قرار گرفته است.
عبد القادر الجنابي شاعر برجسته سورئال عرب كه مقيم فرانسه است به عنوان مسئول بخش فرهنگی روزنامه الکترونيکی ايلاف اين داستان را پس از خواندن برای انتشار در سايت انتخاب کرده است.
نظراتي كه تاكنون درباره اين داستان از سوي مخاطبان ارئه شده نيز عبارتند از:
صلاح حسن شاعرسرشناس عراقی :
اهميت زياد اين داستان در آن است که به ما اين فرصت را مي دهد تا جنبه هاي حقيقي وناشناخته شده ای از جنگ را بشناسيم.در اين داستان راوي وسعد قهرمانان واقعيت و نه تخيل هستند ومي توان گفت که هر دو به نوعی قرباني جنگي هستند كه رژيم بعث عراق بر هر دو ملت ايران وعراق تحميل كرده است.
داستان «نامه ای به خانواده سعد» زمينه ای را مهيا مي كند تا ما با آثار فراواني از ادبيات فارسي وعراقي آشنا شويم. فضاهايي جديد كه به ما نشان مي دهند در كنار واقعيت جنگ با تمام رنجها ودردها ، فضاهاي انساني ومحبت اميز وبرادرانه نیز وجود داشته است واين نقش بر عهده ادباي دو کشور است كه به اين فضاهاي انساني اهميت بدهند.
«کمال شارزين» خبرنگار عراقی مقيم کشور الجزاير:
اين بهترين داستان است.من اين داستان را خوانده و بسيار تکان خوردم.اين بهترين داستانی است که درباره عراق نوشته شده است.اين داستان در واقع کل تاريخ 40 سال گذشته عراق است . همه آنچه که برای ما اتفاق افتاد. اين داستان ، ادبيات واقعی است. درباره تمام آن سالهای طولانی که برکشور عراق گذشته است.
آيا يک نويسنده عراقی هم می تواند اين چنين شيوا درباره جنگ های کشورش بنويسد! آيا بعد از خواندن اين نامه هنوز هم خوانندگان عرب از ما عراقی ها می خوا هند تا به وسيله ديکتاتورمان( منظور صدام حسين است) فلسطين را آزاد می کرديم؟
رائد:
اين قصه را دوبار خواندم و بايد به نويسنده به خاطر رفتار انساني و بزرگمنشانه با موضوع جنگ درود گفت.
آقاي احمدزاده در اين داستان تاكيد مي كند كه ميان ملت ها خصومت وجود نداردو صلح ومحبت جادارد. از سايت ايلاف ممنونيم كه هميشه ما را با چهره انساني و روشن ادبيات همسايه آشنا مي كند و تشكر از مسئول فرهنگي سايت كه اين انتخاب زيبا را كرده است.
احمد:
آقاي حبيب تشكر پيام شما به همه ما رسيد . پيام صلح و دوستي .
خالد اليقظان:
اين داستان مضمون زيبا و با شكوهي دارد و در آينده حتما از ادبيات جنگ بسيار خواهيم خواند. ادبياتي به دور از ايدئولوژي. ادبياتي كه جنگ را محكوم مي كند و زندگي و صلح را ارج مي نهد. فرهنگ عربي به «ديگري »اجازه نداده است كه از مكتونات خود بگويد.سايت ايلاف در گشودن دري به ادبيات ديگران پيشتاز بوده است.
عباس عبد علي:
اين داستان از موضوع حاشيه اي و غيرمهم حرف مي زند.اما از كشتن اسراي عراقي به دست ايراني ها هيچ نمي گويد. طوري حرف مي زند كه انگار ايراني ها همگي سراسر رحمتند. من در ايران اسير بودم . كثيف تر و فرومايه تر از ايراني ها وجود ندارد و از نظر عاري بودن از انسانيت هيچكس به پاي آنها نمي رسد.
احمد؛ جوابيه اي به عباس:
نويسنده از تجربه شخصي و از روحيه تسامح و برادري سخن گفته است. او احساس خود و ايراني هايي كه مانند او عشق به ديگران دارند، بازگو كرده است. ايراني هايي كه مانند او عشق به ديگران دارند،بازگو كرده است. شما اقرار كرده اي كه نويسنده داستان از مسئله اي حاشيه اي سخن گفته است اما خود حكمي كلي و به دور از ادب صادر كرده اي كه همه ايراني ها را شامل مي شود. آنجا كه گفته اي كثيف تر از ايراني ها وجود ندارد. از شما مي پرسم آيا صادر كردن اين حكم هاي كلي برخاسته از فرهنگ بعثي نيست؟ چرا ما فرهنگ برادري و دولتي را ميان خود و ايراني ها توسعه ندهيم. بگذار مثالي بزنم؛ آيا يك فرانسوي - مانند شما كه عليه ايراني ها حكم كلي صادر كرده اي – مي آيد بگويد (آلماني ها) همه نازي اند. اين هم در صورتي است كه فرض كنيم اتهاماتي را كه به ايراني ها مي زنند اساس داشته باشد. اين در حالي است كه همه مه مي دانيم كه رژيم حزب بعث تهمت اعدام اسرا رواج مي داد.
در همه حال، روزگاري جنگي ويرانگر جريان داشت. اما حالا گذشته ها گذشته و بايد ميان خود و جهان بر اساس محبت و همكاري رفتار كنيم.
ديگرفحاشي كردن به ديگران رفتاري دور از تمدن است ،مگر نه عباس؟

نوشته شده توسط امیر محمد در پنجشنبه چهارم مهر 1387 ساعت 4:25 موضوع | لینک ثابت

قُلْ یَا عِبَادِ الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّکُمْ
لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هَذِهِ الدُّنْیَا حَسَنَةٌ
وَأَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةٌ إِنَّمَا یُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُم بِغَیْرِ حِسَابٍ
سوره زمر آیه ١٠
نوشته شده توسط امیر محمد در سه شنبه دوم مهر 1387 ساعت 4:58 موضوع | لینک ثابت
| هفت، رقمی اسرارآمیز و مقدس |
|
هفت، از ترکیب دو عدد سه و چهار ایجاد شده است که بنابر حکمت فیثاغورثی و زمانی بسیار دورتر از آن، اعدادی خوش یمن شناخته میشدند. به عقیده بابلیان، مصریان و تمدنهای باستانی دیگر، به وجود ۷ سیاره مقدس اعتقاد داشتند. در زبان عبری لغت قسم خوردن، به طور تحت اللفظی به معنای قرار گرفتن تحت نیروی ۷ چیز است که برگرفته از هفت میشی است که در پیمان میان ابراهیم نبی و ابی ملک در بیرشیبا به آن اشاره شده است. هرودوت نیز به یک قسم عربی اشاره کرده که در آن هفت سنگ به خون آغشته میشوند. آفرینش جهان در هفت روز انجام شده، هفته هفت روز دارد، هفت حسن خداداد، هفت گناه کبیره، هفت مرحله در زندگی انسان، هفت طبقه بهشت و جهنم و مثالهای بیشمار دیگری در میان ادیان، ملل و اعصار مختلف از جمله مصادیق حضور جادویی عدد ۷ در زندگی و مرگ انسانها هستند. تعدادی از مشهورترین ۷ های جهان از این قرارند: هفت گناه کبیره: هفت گناه کبیره، گناهانی هستند که در زمان تاریخ بسیار قدیم رهبانیت مسیحی مشخص شده و در قرن ششم میلادی توسط پاپ گرگوری اول یا گرگوری کبیر در یک دسته قرار گرفته اند. این گناهان عبارتند از : تکبر، طمعکاری، شهوت –در معنای تمایل بیش از حد یا نامشروع جنسی، حسادت، شکم پرستی که معمولا مستی نیز در آن منظور میشود و تنبلی و قتل. هفت گناه کبیره از موضوعات مورد علاقه در وعظ و خطابه ها، نمایشنامه های اخلاقی و هنر اروپای قرون وسطا بوده است. هفت علم انسانی (علوم سبعه طبقه بندی آزاد موضوعاتی که از قرن پنجم میلادی به بعد، دربرگیرنده برنامه آموزشی غرب در قرون وسطا بود. به نظر میرسد که نام “علوم انسانی” برگرفته از رساله “سیاست” ارسطو باشد که در آن از “شاخه هایی از دانش که شایسته انسان آزاد است”، یعنی دانش اولیه ای که برای یک شهروند با تحصیلات مناسب لازم است، سخن گفته است. این علوم عبارتند از علوم سه گانه : دستور زبان (ادبیات)، علم بیان و دیالکتیک (مباحثه و مکالمه) و علوم چهارگانه که پیشرفته تر بوده و از این قرارند: حساب، هندسه، موسیقی و نجوم. عجایب هفتگانه طبیعی: کوه اورست در مرز نپال و چین، آبشار ویکتوریا در آفریقا، گرند کنیون Grand Canyonآمریکا، ساحل مرجان بزرگ استرالیا، سپیده دم شمالی قطب شمال، آتشفشان پاریکوتین Paricutinدر مکزیک و بندر ریو دوژانیرو برزیل هفت مرد فرزانه: نامی که در سنت یونانی به هفت تن از سیاستمداران، قانونگذاران و فیلسوفان قرن ۷ و ۶ قبل از میلاد داده شد. این فرزانگان عبارتند از: سولون قانون گذار یونانی، تالس فیلسوف اهل میلتوس، پیتاکوس فرمانده نظامی اهل میتیلن، کلئوبولوس فیلسوف اهل رودس، شیلون اسپارتی از ناظران شاه، بیاس فرزانه ترین هفت فرزانه، اهل پری ین و پریاندر حاکم مستبد کورنتی. هفت دریا: شامل دریاهای قطب شمال و قطب جنوب، اقیانوس آرام شمالی و جنوبی، اقیانوس اطلس شمالی و جنوبی و اقیانوس هند. هفت حس: بر اساس تعلیمات باستانی، روح انسان یا “بدن مقدس درون” او مرکب از هفت خاصیت است که هر یک تحت تاثیر یکی از سیارات هفتگانه اند. آتش موجب زندگی، خاک به وجود آورنده توانایی احساس کردن، آب موجب قدرت بیان، هوا حس چشایی، مه موجد حس بینایی، گلها به وجود آورنده حس شنوایی و باد جنوب به وجود آورنده حس بویایی هستند. هفتمین پسر از هفتمین پسر: همانطور که گفتیم، هفت جادویی ترین اعداد است و در معرفت قومی، هفتمین فرزند پسر از هفتمین پسر یک خانواده با نیروهای قدرتمند جادویی و شفادهندگی متولد میشود. او پیشگو است و میتواند طلسمهای قدرتمندی را اجرا کند و میتواند با نهادن دست خود بر بدن افراد رنجور، آنان را شفا دهد. عجایب هفتگانه قرون وسطی: ۱) آمفی تئاتر روم، ۲) کاتاکومبهای (سرداب) اسکندریه، مصر ۳) دیوار بزرگ چین ۴) استون هنج در ویلتشایر انگلستان ۵) برج کج پیزا ۶) برج چینی (از جنس چینی) نانکینگ، چین ۷) مسجد ایا صوفیه در استانبول البته باید شما خوانندگان عزیز توجه داشته باشید که این اعداد هیچ خاصیت جادویی ندارند و این ها بیشتر باورهای اساطیری میباشد که در این مقاله جهت اطلاع شما عزیزان آنها را ذکر کردهایم. با تشکر از راشین |
نوشته شده توسط امیر محمد در جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت 1:44 موضوع | لینک ثابت
ننگ همكاری با صدام، با رنگ پاك نمیشود ؟ اقا مسعود میشه یا نه؟
الان که میخوای از لیست با کمک عمه الیزابتت و سارکوزی.....
عمه جان الیزابت یادته قبلا این نوشته را برات در قالب انشا نوشتم
http://amir984.blogfa.com/post-232.aspx
عمه جان الیزابت
باعث شدی تا گروه تروریستی منافقین بیان تو بغلت ....
عمه جان؟؟؟ اینها تا چند سال قبل بغل صدام بودند
و حالا هم از این سار گوزی گوزی پشت( قوز پشت نه حرف بد ) از لیست دعوا گراان و نامردان این مریم و مسعود ولگرد را خارج کرده
ولی مردم ما گول نمی خورند
به خدا از مردم بپرسید چند نفر میگه مریم و مسعود این دوستان صدام خوبن ؟
نه ترا خدا یه امار بگیر
عمه الیزابت ول کن این مرتیکه سبیل گندیده که دوست صدام بود .....
اسلحه اش نه برای خلق بلکه به سوی خلق است
راستی عمه جان مردم نه به حرف همایون حراج و نه حرف این اقا نمیان تو خیابون بگن ما هستیم ما 2500 ساله که هستیم و خواهیم بود
دوستان لطف کنید نظر ندیدن چون دوستان صدام ارزش وقت شمارا ندارند
نوشته شده توسط امیر محمد در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 2:59 موضوع | لینک ثابت
Did you know that if you ask for something in faith, your wishes are granted؟
آيا ميدانستيد که اگر چيزي رابا ايمان از خداوند بخواهيد به شما عطا خواهد شد
Did you know that when you help someone, the help is returned in two folds?
آيا ميدانستيد که زماني که به کسي کمک ميکنيد اثر آن دوبار به سوي شما بر ميگردد
نوشته شده توسط امیر محمد در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 23:21 موضوع | لینک ثابت
سلام
دوستان دکتر ارپناهی یک شبکه فیلم وموسیقی راه اندازی کرده وما بی صبرانه منتظر .....
چون دکتر ارپناهی باکارهای قبلی اش ثابت کرد و مشاهده شده از طیف لس انجلسی ها جداست
ّ IFM TV
نوشته شده توسط امیر محمد در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 18:19 موضوع | لینک ثابت
نظر شما در مورد این عکس چیه ؟ من فقط معنی اش میکنم
اغوش باز آغوش رایگان
اگه کسی تو خیابون تهرون یه چنین پوستری دستش ببینند چه فکر میکنند ؟
ولی... حال اصل ماجرا
«جنبش آغوش رایگان» که از چهارشنبه سیام ژوئن سال 2004 آغاز
شده، بر اساس یک فکر ساده شکل گرفته و هر چهارشنبه تکرار میشود.
هر کسی میتواند برای غریبهها یک بغل مجانی باز کند و با مهربانی دیگران
را در آغوش بگیرد و آغازگر روزی خوش برایش باشد.
«جنبش آغوش رایگان» گستره وسیعی دارد. اینکه افراد بتواند امید هم
به زندگی را کمی بیشتر کنند. اینکه در این دنیا غریبهها زیاد هم بد نیستند.
همچنین با اینکار مردم به هم نزدیکتر میشوند و لحظات شادشان را با
هم قسمت میکنند تا دنیا جای بهتری به نظر برسد.

نوشته شده توسط امیر محمد در جمعه سی و یکم خرداد 1387 ساعت 1:6 موضوع | لینک ثابت
![]()
![]()
![]()
دلم و قلبم زخم داره
شما برام دعا کنید
از همه همه دوستانم میخوام سیده مادرم را دعا کنند
تا اومدم از جوانی لذت ببرم و ... داداشم با 18 سال پر کشید
پدرم که محرم اسرارم و دوستم بود و هیچوقت حتی یه اخم
هم برچهره اش کسی ندیده بود دارفانی را
وداع گفت
تمام مصایب و
مشکلات را پشت سرگذاشتم که همدم ومونسم رفت و تنهام گذاشت
ولی من متکی به مادرم که تا می اومدم او مثه شمع وسط ما
بود و ما پروانه هایش . هر لبخندش گنجی بود
واما
الان چندماهه فقط مادرم بهم نگاه میکنه . بعد از آن حادثه
و چندین عمل و عوارض بعد از بیهوشی مادرم..
هر پلکی که میزنه یه قطره اشک ... و فقط با چشمانش مارا تعقیب میکنه
نمی دونم شاید می خواد بگه
نه امیر
من هم بی شانسم
نوشته شده توسط امیر محمد در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 0:50 موضوع | لینک ثابت
اموخته ام که
آموخته ام
... که
تنها اتفاقات کوچک روزانه در صنعت کشور است که اقتصاد ملی را تماشايي مي کند
آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند
کسي است که به من مي گويد: من هم مثل تو کالای ایرانی مصرف میکنم
آموخته ام ... که وقتي کالای ایرانی هست
، با تشکر از خدا و دعا برای سازنده شاکر
باشم
آموخته ام ... که با نگاه مهربانانه
به دست ترک خورده هم وطن کشاورزم مهربان
بودن، را ازاو بیاموزم
آموخته ام ... که هديه اي که به دیگران می دهم با تلاش تولید کننده
ایرانی باشد
آموخته ام ... که به جای دعا کردن برای کسی که بیکار است ( الهی شاغل
شوی !!!) بلکه با عدم مصرف کالای خارجی نان درسفره او بزارم
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه
ما احتياج به شوخی داریم ولی مصرف کالای
خارجی شوخی بردار نیست بلکه جنگ با کارگر ایرانی است
آموخته ام......که اقتصادی
بیندیشم وایرانی مصرف کنم
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک کارگرمي
خواهد، فقط
لبخندی است براي رفع خستگی او ، و قلبي
است براي فهميدن او
آموخته ام ... که فرزندم از من درس مصرف را می آموزد و در آینده به فرزندش درسها
پس میدهد پس درست مصرف کنیم
آموخته ام
... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس ما نمی
توانیم خود کفایی را در يک روز به دست
بياورم
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام
... که
اين عشق به دیگران است که تاولهای دست پدر کارگرم را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتي با چوپانی در
صحرا روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما ایرانی نيست مگر تا زماني که کالا یا خدمات تولید کند
آموخته ام ... که زندگي دشوار است،
اما مااز او صبورتر و سخت تریم
آموخته ام
... که فرصتهای تولید هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه کشور ديگري فرصت از دست رفته ما را تصاحب
خواهد کرد
آموخته
ام ...
که عدم مصرف کالای خارجی ارزانترين راهي است
که مي شود با آن، اقتصاد را وسعت داد
آموخته ام ... که نمي توانم احساسم را نسبت بهروری
بیان کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با
آنرا انتخاب کنم
آموخته ام ... که همه مي خواهند روي
قله ترقی باشند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد
آموخته ام ... که بهترين موقعيت
براي نصيحت کردن هم وطنانم در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته مي شود،
و زماني که خودم عمل کنم
آموخته ام ... که سوار ماشین خارجی شدن شخصيت نمياورد مثل بنز . و...
نوشته شده توسط امیر محمد در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 23:9 موضوع | لینک ثابت
نظر سنجی دوستانه به نظر شما کدامیک بهتره
بارک اوباما
یا مک کین ( کهنه سرباز)
ا
هیلاری که رفت .....
خلاصه دوستانه بگو
کدوم بهتره اول مصالح کشورمان-- دوم سخنرانیهای انها در مورد ایران
– سوم گذشته انها
خانم هیلاری که رفت ؟ (امروز چهارشنبه 14 خرداد )
نوشته شده توسط امیر محمد در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 0:35 موضوع | لینک ثابت
نفاق بهتر است یا ثروت
انشاء امیر نام خانوادگی پریزاد
چگونه باز به ماتم نشست خانه ما
هزاران نفرین باد به دستهای پلیدی
که سنگ تفرقه افکند در میانه ما
البته بر همگان واضح و مبرهن است که همه ما ملزم شده ایم که "
منفق " شویم
( اصطلاح جدید الورود به عرصه فرهنگ و ادبیات معاصر )
البته در روزگاران قدیم هم ثروت بهتر از نفاق بوده است اما بر آنیم ،
بل که بتوانیم به شما بقبولانیم که در پایان این مقال به به این نتیجه برسید که :
هم نفاق خوب است ، هم ثروت ؛ در کنار هم ؛ که دعوایشان نشود این دو
کلمه .
خوب نیست همیشه جنگ و دعوا ، صلح و گفتمان !!! بهتر است از جنگ و کشت و
کشتار .
لباس تمیز بهتر است از لباس مرتب ...
راستی کارخانجات مرتب هنوز هم لندرورهای اینگلیسی را می سازد ؟
راستی آقای سلمان خان هندی، ببخشید ؛ سلمان
رشدی جایزه رو گرفت ؛ دمش گرم دمش شوفاژ
ما که هرچی نوشتیم هیشکی به ما جایزه ای نداد ؛ چرا ؟؟؟
چون روی زشت ؛ زشت نماید در آینه
مرد حکیم خرده نگیرد بر آینه
نقش تو در زمانه بماند چنانکه هست
تاریخ حکم آینه دارد ؛ هر آینه
بریم عقب تر ؛ بقول امروزی ها پسین تر هنگامی که اسکندر کبیر تشریف به
ایران آوردند و رکسانا خانم هم بود یا نه ، مهم نیست ، مهم این بود که ایرانی های
عزیز و طن پرست اما منفق شده ، بسیار بسیار کمک به نامبرده کردند و پیش تر هنگامی
که چنگیز خان خوش تیپ ، تشریفشان را آوردند به میهن میهن پرستان آن زمان ؛ 7000
نفر شمشیرزن منصوبان سلطان ، به نامبرده کمک های بلا عوض نمودند
.
هم اینکه، در کنار چنگیز خان شخصی بنام محمود افتخار ملتزمی رکاب را
دارا بوده است .
اشرف خان دهقان( افغان ببخشید
چون جیرفت چهاراه اشرف دهقان دارد قاطی کردم ) هم بهمچنین
و دیگر ملیت ها و اقوام مختلف که از راههای دور و نزدیک در این مراسم
نفاق و منفق و منافقه ، شرکت نمودند ...
کار جنون ما به تماشا کشیده است
یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی
!؟!چرا اونوها به رسمیت شناخته عمه الیزابت
و در پایان :
من این دو حرف نوشتم چنان که غیر
ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو
دانی
امیر این پریزاده بیچاره
نوشته شده توسط امیر محمد در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 0:59 موضوع | لینک ثابت
http://www.slide.com/r/3EVGHk2J5T9NyK_vp2UxB1nZeX3w3b_P?previous_view=mscd_embedded_url&view=original
نوشته شده توسط امیر محمد در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 0:51 موضوع | لینک ثابت
عندلیبی که به هر
غنچه دلش میلرزد
بهتر آن است که به سمت گلستان نرود
حکایت من نه حکایت اون عندلیب
یا بلبل است اینه که به هر گلی میرسه میگه تو بهترینی .. حتی تفاوت خار وگل را نمیدونه
. چون میخواد تو باغ باشه و وقت خودش را هرلحظه با گلی بگذارند
هرلحظه کنار یه بوته وگل باشه ... ولی برخی
میگن کبوترشاید یه روز عاشق و یا یه روز کثیفترین باشد منظورم از کلمه کثیف ... را خودت درک کن ....گاهی ..... ولش کن
ولی به نظر شما بلبل بوالهوس
خوبه یا کبوتراگه جفتش بمیره یا از کنارش برود مدتها داغداره ...
کاش مي شد دل فراموشي
نداشت
نم نم باران هم آغوشي نداشت
من به خودم
میگم
يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر و
جواب دو
رنگي را با كمتر از صداقت ندهم
درپایان
يک ديوانه را از يك عاقل فريبكار يك مجسمه را از انسان تهي از احساس را
بيشتر دوست دارم.
عشق مرده را از فريب دل.و بي دلي
را از شكستن دل. بيشتر دوست دارم.
لحظه مرگ را از انتظار و چشمان بسته را از نگاه
منتظر بيشتر دوست دارم
خدايا يا لحظه انتظارم را به سر آور. يا بي دلي را نصيبم كن

نوشته شده توسط امیر محمد در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 5:37 موضوع | لینک ثابت
گهگاه خودتان را در ارتباط با شخص یا اشخاصی میبینید که دیوانه تان
میکنند و سرتان را به جوش میآورند. و خلاصه روی اعصابتان راه می روند
شاید به هزار دلیل نتوانید در این لحظه، از این شخص دوری کنید.
شاید نیز به دوری جسته باشید. و دوباره رجوع کرده اید پس ؟؟؟؟
اما گهگاه
به دوباره برخورد میکنید. و آنها نیز نیرویتان را میربایند. چندی نمیگذرد
که میبینید بیشتر وقتتان صرف غرولند و کلنجار با خودتان میشود که چرااین
کارها را میکنید؟ چرا همیشه و اغلب به او فکر میکنید ؟ خوابش را می بینید
؟ ودر خواب هم با او دعوا میکنید.
شاید هم دیگر اصلاً آنها را نبینید. ولی وقت زیادی را صرف اندیشیدن و فکر
کردن به آنها میکنید. یا از بلائی که در گذشته بر سرتان آوردند به فغان
آئید. معمولاً این شخص، کسی است که زمانی با او رابطه ای نزدیک و دوستانه ای, داشته اید.
وقتی چنین امری رخ میدهد، میتوانید مطمئن باشید که این شخص به دلیلی در زندگی یا در ذهنتان وجود دارد در گذشته شما بوده : چیزی هست که پیش ازکنار گذاشتن این رابطه دوستی باید فرا بگیرید یا اورا رها کنید ؟ یااینکه دیگر به او فکر نکن ا.. از خصایص و عادات رفتاری که این دوست که باعث رنجش شما شده است لیست تهیه کنید و ببینید چه عواملی باعث شده اند تا شما از دست او ناراحت شوید یا دوباره سعی کنید این رابطه را ترمیم کنید و به او بگویید تا بداند چقدر اورا دوست دارید و به احترام میگذارید . ..
شاید نیز پیشاپیش در این زمینه ها تغییراتی بوجود آورده باشد. و این تفکر
که زمانی آنچنان بوده، شما را میآزارد. اغلب اوقات، وقتی به روشنی
میدانید چه چیز شما را میآزارد، رهاکردنش آسانتر مینماید.
احتمال دارد که شما تعمداً او را آزرده باشید. یا او در گذشته کوتاهی
کرده اگر میبینید نمیتوانید صادقانه این شخص را ببخشید و عفو کنید، دیگر
بار خودتان را مجبور کنید که بنشینید دلیلش را ؟؟؟؟
حتی امکان دارد که خودتان هم این شخص را به طریقی آزرده باشید. یک مثال
به فضای تاریکی بنگرید که وقتی این وقایع رخ میداد، خودتان در آن جایگاه
بودید. و هر دو باعث اذیت و آزار هم بودید باهم حرف نمی زدید ؟ باهم
قهر... جواب تلفن هم را نمی دادید به هم احترام لازم را و.... و
درمیابید که اگرچه خودتان از آن فضای تاریک لجاجت بیرون آمدهاید، دیگر
شما شاید حتی به ازار او فکر نمی کنید شاید دوستی که با او سر و کار
دارید هنوز از آن جایگاه تاریک و در قهر عمل میکند. اگر او باز قصد
ازار شمارا دارد یعنی قهر و قهر بازی..... لج و لجاجت ..... و .... خوب بهتر است اورا رها کنید ؟ و اینکه دیگر به او فکر نکن ا
شاید آنچه این شخص باید به شما بیاموزد این است که چه راه درازی را
پیمودهاید، و برای پیشرفت دوستی بین خود و او چه کردی؟ بیشتر باید
اندکی مهربانی را نسبت به او و خودتان را پرورش بدهید. وقتی به این نقطه میرسیم، میبینیم همگی در این نقاط ضعف و قدرت مشترکیم..
نوشته شده توسط امیر محمد در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 10:26 موضوع | لینک ثابت
هقان فداكارپيرشده
چوپان دورغگو عزيز شده/
شنگول ومنگول گرگ شدن/
كوكب حوصله ي مهمون نداره /
كبري تصميم گرفته دماغش و عمل كنه/
روباه و كلاغ دستشون تو يه كاسه اس/
حسنك گوسفنداش وول كرده رفته تو يه شركت ابدارچي شده/
ارش كمانگير معتاد شده/
شيرين خسرو وفرهادوپيچونده با دوست پسرش رفته اسكي/
رستم و اسفنديار اسباشون و فوروختن با موتور ميرن كيف قاپي.../
راستي سر ما ايراني ها چي اومده
راستی هویت ما چه شده ؟ همه چه میگن ؟ چرا دروغ ؟ چرا
دغل بازی ؟
مقصر کیه
؟

نوشته شده توسط امیر محمد در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 22:47 موضوع | لینک ثابت
خدایا
فقط چرا حسادت را آفریدی ؟ و اگه حس حسادت نبود چند نفر باهم تبانی نمی کردن تا ...
اگه حس حسادت نبود تو بی خیال شاید بودی؟
اگه حس حسادت نبود ..
ولی خدا جون من.
آموخته ام که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان کلمه حسادت را درک نمیکنه نگم بی خیال .
خدا جون حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست خداوند در هر حضوری رازی نهان کرده برای شناختن یکدیگر تا نگیم بی خیال
الان حوصله ندارم به قول یه نفر بی خیال....
,ولی یه موضوع یادم افتاد که فرشته. ها حسود نیستند
فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت:خدایا، میخواهم زمین را از نزدیك ببینم. اجازه میخواهم و مهلتی كوتاه. دلم بیتاب تجربهای زمینی است.
خداوند درخواست فرشته را پذیرفت.فرشته گفت: تا بازگردم، بالهایم را اینجا میسپارم، این بالها در زمین چندان به كار من نمیآید.
خداوند بالهای فرشته را روی پشتهای از بالهای دیگر گذاشت و گفت: بالهایت را به امانت نگاه میدارم، اما بترس كه زمین اسیرت نكند زیرا كه خاك زمینم دامنگیر است.
فرشته گفت: بازمیگردم، حتماً بازمیگردم. این قولی است كه فرشتهای به خداوند میدهد.
فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بیبال تعجب كرد. او هر كه را كه میدید، به یاد میآورد. زیرا او را قبلاً در بهشت دیده بود. اما نفهمید چرااین فرشتهها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت برنمیگردند.
روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد. و روزی رسید كه فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور و زیبا به یاد نمیآورد؛ نه بالش را و نه قولش را.
فرشته فراموش كرد. فرشته در زمین ماند. فرشته هرگز به بهشت برنگشت

نوشته شده توسط امیر محمد در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 2:59 موضوع | لینک ثابت
آقاي خداي عزيز، دوست داشتم آدمها را طوري مي ساختي كه اينقدر زود هم را خرد نکن . من خیلی جای زخم از این مردم تو دارم
خداي عزيزم ، تو چرا به تازگي حيوان نجیب و جديدي را اختراع نكرده اي ؟ ما هنوز هم همان حيوانهاي قديمي رو داريم.
خداي عزيز، چرا به جاي اينكه بزاري مردم بميرن و مجبور بشي كه آدماي تازه ي ديگه اي بسازي همين آدماي رو كه وجود دارنو نگه نميداري؟
من هم دعا میکنم خدا یا تا مارا نکشتن از دنیا ببر؟؟
خداي من، لازم نيست نگران من باشي .من هميشه به دو طرف خيابان نگاه ميكنم.
نوشته شده توسط امیر محمد در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 0:18 موضوع | لینک ثابت
ا
خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ...
به كسي توجه نمي كنه ...
از كسي خجالت نمي كشه ...
مي باره و مي باره و ...
اينقدر مي باره تا آبي شه ...
آفتابي شه ...!!! کاش ...
کاش مي شد مثل آسمون بود ...
كاش مي شد وقتي دلت ميگرفت ...
اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ...
بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده !!!!!!
نوشته شده توسط امیر محمد در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 1:28 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
آشیانه ای برای عشق
گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم
ایا حقیقت دارد>؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سرباز گمنام از حیثیت ایرانی دفاع میکند
باز محرم آمد
العربیه خودش را نشان داد که دوست دشمن ماست
خدا نکند که دیگه مدرک جعلی
عکسهای خاتمی را حذف کردند/
خبری با دو دیدگاه یکی جناحی عمل کرده دیگری نه ....
اصلاحات رفت جهانگیری پرید
درباره وبلاگ

گريه كن زيرا كه شبنم فاني است
هر گلي در معرض ويراني است
ما سر خود را اسيري مي بريم
ما جواني را به پيري مي بريم
زير گورستاني از برگ رزان
من بهاري مرده دارم اي خزان
زخم آن گل در تن من چاك شد
آن بهار مرده در من خاك شد
اي بهار گريه بار نااميد
اي گل مأيوس من! ياس سپيد
ا - عزیزی
فهرست اصلی
دعا گویان شما
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دعاگوی شما
POWERED BY